حكيم ابوالقاسم فردوسى

63

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

تيره‌ات را فروزان خواهم كرد . ولى بدان اگر به فرمان دادار دارندهء گيهان ، بيژن از بند رهايى يابد ، تو نيز از بند رها خواهى گشت و جانت خواهد رست و كينهء من از تو دور خواهد شد . ليك اگر روزگار جز بر اين گونه بگردد ، ديگر دست از جان خويش بشوى و بدان كه به نيروى يزدان و به فرمان شاه ، نخستين كسى كه به كينه‌خواهى از تو آيد ، من باشم . اگر هم من بازنگشتم ، گودرز و گيو ، كينهء آن پسر دلاور را از تو خواهند خواست . بارى ، دو شبانه روز بر اين كار بگذشت و رستم در اين باره هيچ سخنى با شاه نگفت . به سديگر روز چون خورشيد ، تاج خود را بنمود و بر تخت پيلستهء سيمگون آسمان بنشست و روز فرا رسيد ، تهمتن به خواهشگرى نزد كى خسرو - آن شاه پيروزگر - آمد و در بارهء گرگين ِ بخت گم گشته با او سخن راند . شاه كه چنين شنيد ، به رستم گفت : اى سپهدار من ، تو مىخواهى با اين كار خود ، آن بند و زنهار مرا بشكنى . من به تخت و تاج و به بهرام و ناهيد و خورشيد و ماه سوگند خورده‌ام كه گرگين از من بجز رنج و سختى نبيند ، مگر اين كه بيژن از بند رها گردد . پس تو نيز هر آرزويى جز اين دارى ، از تخت و تاج و مُهر و تيغ ، از من بخواه . ليك رستم به دو گفت : اى پادشاه نژاده و نامور ، اگر گرگين ، بد انديشيد ، اكنون به خود مىپيچد و از جان خويش نيز بگذشته است . پس اگر شاه او را نيآمرزد ، گرگين ، هم سر از كيش بپيچد و هم روزگارش بسر آيد . هر آن كس كه گردد ز راه خرد * سرانجام پيچد ز كردار بد اينك شايسته است آن كردار او را به ياد آورى كه هميشه در هر كينه‌خواهى پيكار مىكرد و در پيش نياكانت كمر بسته بود و در هر كينه‌گاه با يك جنگجوى نامور مىجنگيد . پس اگر شاه سزاوار بيند او را به من ببخشد ، باشد كه بار ديگر بخت او درخشان گردد . پس آن شاه پيروز ، گرگين را به رستم ببخشيد و او را از آن بند و چاه تاريك رهانيد .